شجاع
175
أنيس الناس ( فارسى )
اين بگفت و بود جانش از جهان * داد جان بر روى جانان ناگهان چون بداد آن رند جان بر خاك راه * شد جهان محمود را از غم سياه گر به نزديك تو جانبازيست خرد * پاى در نه تا ببينى دستبرد گر ترا گويند يك ساعت درآى * تا تو زين ره بشنوى بانگ دراى خود چنان بىپا و سر گردى مدام * كانچه دارى جمله در بازى تمام چون درافتى تا خبر باشد ترا * عقل و جان زير و زبر باشد ترا ادب ديگر آنكه كسى را دوست دار كه لايق تعشّق و قابل تعلّق باشد ، و اگرچه اين معنى امرى است غير اختيار . چه هرسرگشته كه به محبوب نامناسب گرفتار باشد و هربختبرگشته كه به معشوق ناجنس متعلّق گردد معاينه در خون خويش جولان كند . بيت به خطّ [ و ] خال گدايان مده خزينهء دل * به دست شاه و شى ده كه محترم دارد